کتاب بالاتر از پرواز, نوشته اصغر فکور, نشر سوره مهر
روستای باسمنج مثل شب های تابستانی اش ساکت بود. نسیم خنک شبانه کاکل گندم ها را نوازش می کرد و تا دوردست ها می رفت. مراد, فانوس به دست, وارد اتاق شد و به خواهرش, خدیجه نگاه کرد.
- ذبیح خوبه, دردش کمتر شده؟
خدیجه پمادی را که از شهر خریده بود به کمر شوهرش مالید و با بغض گفت: نه! از صبح ناله می کرد و از درد به خودش می پیچید. الان خوابید.
مراد فانوس را به چنگک سقف آویزان کرد و به زمین چشم دوخت. از او چه کاری برمی آمد؛ به جز غصه خوردن.
دست تنها هم که نمی توانست یک هکتار گندم را بچیند. از بچه های خواهرش هم کاری برنمی آمد. فوقش حسین که نه سالش بود, چند بغل گندم هم می چید, بقیه زمین را چه کار می کردند؟