سیمون دوبووار با پیروی از هگل، از میانهی دههی ۱۹۴۰ بهبعد، وظیفهی زیستن را دستوپنجه نرم کردن با ابهام بنیادینِ انسان بودن میدید؛ یعنی موجودی که در آنِواحد در جهان هم ابژه و هم سوژه است. او در اگزیستانسیالیسم چیست؟ این وظیفه را تلاشی مینامد برای «رفع» تقابل میان سوبژکتیویته و ابژکتیویته ــ و دیگر تقابلهای دوتاییِ رایج در تاریخ فلسفه ــ از طریق آنچه خود «سنتز نو» میخوانَد. اینکه این سنتز نو دقیقاً چه صورتی باید داشته باشد، همچنان تا حدی در پردهی ابهام باقی میمانَد، هرچند دوبووار میکوشد خطوط کلی آن را ترسیم کند. فرد سرچشمهی همهی دلالتهاست، اما «فقط از طریق اشتغالش در جهان واقعیت دارد»؛ ارادهی انسان آزاد است، اما نمیتوان آن را جز «علیه موانع و ستمهایی که امکانات انضمامی انسان را محدود میکنند» به کار بست؛ هر کس باید «رستگاریِ خویش» را خود فراچنگ آورد، اما تنها راهی که میتواند این کار را به سرانجام برساند آن است که او «برای پیروزی انضمامیِ آزادی همگان فعالانه بکوشد». بدینواسطه، اخلاق و سیاست به هم پیوند میخورند.