خرید آنلاین کتاب جانستان کابلستان, رضا امیرخانی, افق
برشی از کتاب:
میخواهم بلند شوم برای نماز که
تلفن زنگ میخورد. حسابی نگران هستم مبادا از ایران باشد... اما نه... بخت یارم است
و تلفن از هرات است. گپی میزنیم و می گویم ا گر خدا بخواهد فردا بعد از ظهر یا شب
میرسم. نمیتوانم زیاد توضیح بدهم. فقط می گویم اوضاع خیلی خوب است و با یک اتوبوس
تر و تمیز خواهم آمد. با لیجی هم حرف نمیزنم که بهانه نگیرد... شب به خیری می گویم
و توضیح میدهم که من هم مثل شماها در هتل هستم! این یکی دیگر دروغ نیست... روی
شیشه، بدخط نوشته است، اوتل!
حسابی تو فکر
فرو رفتهام. نکند دستی دستی خودم را به کشتن بدهم؟! پا را دراز کردهام و الکی با
تلفن بازی می کنم که بعد از دعوای ناموسی! با محبلا درب و داغانتر هم شده است. یکهو
بغل دستی م که سنش بالای پنجاه سال است، شرغ میزند روی رانم...
پات را بکش!
برکت خدا آورده...
نگاه می کنم. قهوه چی، سفرهای
بزرگو پلاستیکی را روی تختها پهن می کند. جوری که تهش هم میرسد جلو پای من، روی
تخت آخری. بعد میرود و چند پارچ فلزی بدون لیوان با فاصله می گذارد روی سفره. باید
سی- چهل نفری باشیم توی قهوه خانه. کانه یک مراسم سنتی، قهوه چی جوان، سفره را
آماده می کند. بعد با یک بغل نان افغانی که بین بربری و تافتون است و سی سانتیمتر
قطر دارد، از راه میرسد و جلو هر کس یکی، یک نان میگذارد.کسی...