سروصدای اطرافم خیلی زیاد بود صدای پرقدرت ضربان قلب مادرم مدام تکرار میشد صدای حرکت خون از دور و نزدیک به گوش می رسید. در میان این همه صدا گاهی صدای افتادن گلوله های غذا در کیسه ای بزرگ و پیچ و تاب خوردنشان را هم میشنیدم این جور وقتها معمولا مامان و بابا هم با یکدیگر مشغول گفت و گو می شدند. صدای مامانم آمد که به بابا میگفت «لطفا کاسه ترشی را از آن طرف سفره به من بده این ترشیهای لیته خیلی خوش مزه و جا افتاده شده اند من زبانم را از دهانم بیرون آوردم. احساس گرسنگی میکردم میتوانستم صدای قاروقور شکم مامان را بشنوم. بابا گفت: «به روی چشم نوش جان! بابا بعد از چند لحظه ادامه داد راستی دقت کرده ای که پوست صورتت چقدر عوض شده است؟ لک و پیسهای روی گونه ات را دیده ای؟ مامان با خنده ای از سر رضایت گفت: «بعضی ها میگویند که وقتی صورتت زشت میشود پسردار شده ای. اگر این موضوع واقعیت داشته باشد به زشت شدنش می ارزد بعد با غرور ادامه داد: سونوگرافی فردا بالاخره همه چیز را معلوم میکند. من نمیدانستم پسر بودن یعنی چه؛ اما آرزو میکردم که از فردا به بعد هم پسر باشم. احساس خوبی داشتم دوباره مایع آمنیوتیک را بلعیدم و بعد با خیال راحت سرم را روی توده نرم جفت گذاشتم تا بخوابم