کتاب قهرمانان کربلا, حسین, منصوره مصطفی زاده, کتاب پارک
برشی از کتاب:
لشکر دشمن امام حسین(ع) و یاران و
خانواده او را در کربلا محاصره کرد. شب عاشورا بود همراهان امام میدانستند که فردا
جنگ خواهد شد. سپاه امام حسین (ع) حتی صد نفر هم نبودند، اما لشکر دشمن چند هزار
نفر می.شدند امام در شب عاشورا همه را در چادری جمع کرد و به آنها گفت «شما بهترین
دوستان من هستید. دوست ندارم در جنگ به شما آسیبی برسد هر کس میخواهد برود همین
حالا که تاریک است بی هیچ خجالت برود و به شهر خودش و پیش
خانواده اش برگردد یاران امام حسین (ع) از این حرفها غمگین شدند. یکی از آنها رو
به امام گفت کجا برویم؟ ما عاشق شماییم زندگی را بدون شما نمیخواهیم تا ما هستیم
نمی گذاریم کسی به شما و خانواده تان آسیبی برساند ما آرزو میکنیم بهجای یک جان
چند جان داشتیم و همه را فدای شما میکردیم...