حرف و حدیث سوریه رفتنش که افتاد سر زبانها خیلی ها فکر میکردند مصطفی اشتباه میکند مدام تماس میگرفتند و از خانواده اش میخواستند او را منصرف کنند.
عمه فروغ هم نگران بود و دلواپس یک بار زنگ زد و گفت: «میدونم راهت رو درست انتخاب کردی اما قبل از رفتنت بیا و من رو قانع کن
مصطفی همراه پسر عمویش،هادی به خانه ی عمه رفتند همان اول کار چند تا خاطره از وحشی گریهای داعشی ها گفت عمه فروغ نگرانی اش بیشتر شد: «خانمت چه گناهی کرده؟ تو بچه داری اگه بلایی سرت بیاد کی میخواد از فاطمه و محمد علی نگهداری کنه؟! مصطفی دست در موهایش کشید مکثی کرد و گفت: «عمه، مگه فقط من زن و بچه دارم؟ این همه آدم اونجا دارن میجنگن همشون خانواده دارن اصلاً این نگرانی برای خانواده ی رزمنده ها از همون زمان پیامبر بوده. حنظله کسی بود که فردای عروسیش رفت جبهه و اتفاقاً همون روز هم شهید شد.» حرف هایش قشنگ بود اما باز هم عمه دلش نمیآمد به رفتنش رضا بدهد.
مصطفی از عشق به خدا گفت و توضیح داد که بزرگ شدن بدون سختی کشیدن امکان ندارد: راه رشد فقط از سختی میگذره و منم باید از خودم و خانواده م که دوست شون دارم بگذرم بعد هم با خنده گفت: حتی تو شعر یه توپ دارم قل قلیه خودمون هم اول توپ زمین خورد بعد رفت آسمون ما آدما هم اول باید رو زمین بیفتیم و شهید بشیم تا ببرنمون پیش خدا