اصیل آبادی
که چند سال پیش با خورشید به خواب می رفت و قبل از طلوع خورشید از خواب بلند میشد
حالا شب زنده دار شده بود. مردم تا پاسی از شب پای گرامافون مینشستند و صفحه گوش
میدادند دلشان پُر درد بود اما نمیدانستند .چرا میخواستند به وسیلهٔ این چیزها
خودشان را تسکین بدهند.
شب زنده
داریها باعث میشد که صبحها ،دیر، و خسته و کسل از خواب بیدار شوند اغلب نمازهای
صبحشان قضا میشد. بعضی هم به کل نماز را ترک کردند
دیگر از شادی
چند سال قبل در ده خبری نبود مردم گرفته و دلمرده بودند. گونههای گلی بچه ها رو به
زردی گذاشته بود. فقط علی آقا و ملای ده و عده خیلی کمی از مردم که طرفدار آن دو
بودند، از این تغییرات به دور مانده بودند. آنها همان برنامه چند سال قبلشان را
ادامه میدادند اما غم دیگران و بلایی که بر مردم نازل شده بود زندگی آنها را هم
تلخ کرده بود. ملا و علی آقا نمی توانستند دیگران را در بدبختی ببینند و ساکت
.بنشینند به بهانههای مختلف با مردم حرف میزدند راهنمایی شان میکردند و آنها را
تحریک میکردند که علیه پیله ور و دوستانش دست به کاری بزنند اما مثل اینکه خاک
مرده روی آنها پاشیده بودند هیچ کس جرئت مخالفت با پیله ور و مردانش را نداشت.
پیله ور
فهمیده بود ملای ده و علی ،آقا مردم را علیه او تحریک می کنند اما...