ماشين كه بعد از حسن رود به سمت
راست پیچید و اولین بریدگی را بـه سـمـت رشـت دور
نـزد، هـول تـوى دلـم افتاد. این ماشين كجا می رفت؟ نكند
مسیرش انزلی و آستارا باشـد. نقشه ی ایران را تـوی ذهنـم بـالا و
پايين كـردم. نكـنـد مـرز را رد كنيم؟ مگربا کشورهای شمالی
چقدر فاصله داشتیم؟ اين كه تانكرروی اسکله برود و مستقیم
وارد کشتی شود و درراه دریایی بیفتیم چیز بعیدی نبود. چیزهایی
كـه تـا قـبـل ازايـن بـه ذهنم نرسیده بود حالا چراغشـان تـوى كـلـه ام
روشـن شـده بـود. ما چیز زیادی از مسیرتانكرشیرنمیدانستیم.
شاید این همان تانكـرى نباشـد كـه شـاهین آمارش را گرفتـه بـود.
بلنـد شـدم و روی دو زانو نشستم و شالیزارها را نگاه کردم. تـابـه
سمت راست برگشتم،دوتا چشم درشـت كـه صـورت ماسک زدهاش
را بـه شیشه ی اتوبوس چسبانده بود دیـدم کـه بـه مـن زل زده بود.
نفهمیدم چه طـور خـودم را زیـرمـخـزن كـنـاردانيال كشيدم. ازلای
نرده میدیـدم كـه صورتش را به شیشه چسبانده بود و با
انگشت، دنبال من میگشت تا به مادرش نشان دهد. يك جفت
چشم، به دو جفت چشم تبدیل شد. هردو صورت ماسک زده شان را
به شیشهی اتوبوس چسباندند و به من زل زدند...