کتاب به یاری خداوند توانا, علی اکبر مزدآبادی, یا زهرا
برشی از کتاب:
ساعت ملاقات
پس از گذشت چند ماه از دستگیری
نواب از او و تعدادی دیگر از اعضای فداییان اسلام که به همراه ایشان در زندان به
سر می بردند هیچ خبری نبوده تا جایی که برخی گمان کردند آن ها را مخفيانه اعدام و
جنازه ها را به خاک سپرده اند رایم برای رفع این اتهام از خود، به نواب اجازه
ملاقات داد تا شایعات را خاتمه دهد شهید مهدی عراقی در خاطرات خود گفته است.
بعد از اتمام انتخابات دوره هفدهم
با تعدادی از بچه ها تصمیم گرفتیم که وکیل بگیریم تا وضع آقای نواب مشخص بشود.
مدتها بود که او بدون هیچ همین طور توی زندان بود و هیچ خبری هم ازشان نمیشد رفتیم
سراغ سیدمهدی رضوی که از وکلای قدیمی وزیده بود ایشان یک جلسه به زندان رفت و وقتی
برگشت گفت ابه گفتند که اصلا این پرونده را به جریان نیندازید. گویا از بالا دستور
داده اند که این پرونده باید مسکوت بماند. دست مان از هر چاره ای کوتاه بود تا این
که تصمیم دیگری گرفتیم تحصن در زندان
ترتیب ملاقات
در زندان قصر به این صورت بود که روزهای شنبه و سه شنبه کمونیست ها ملاقات داشتند
و روزهای یکشنبه ،نواب البته فقط خانواده اش می توانستند در روز یکشنبه به ملاقات
بروند؛ ولی پنج شنبه ها ملاقات آزاد بود ما تصمیم گرفتیم پنج شنبه همگی به زندان
برویم قرار شد در گروه های ده و بیست نفره داخل برویم و بعد از چند دقیقه، دو سه
نفر که از قبل مشخص شده بودند داخل بمانند و بقیه برگردند باز دوباره یک گروه دیگر
بروند تا بالاخره تعداد قابل توجهی در زندان بمانند. آن دو سه نفر در انتهای ورودی
زندان پشت پرده ای که جلوی یک اتاق بزرگ نصب شده بود خود را پنهان میکردند
بعد از تمام شدن ساعت ملاقات و قفل شدن درها سیدهاشم شروع
به صحبت کرد. گفت: «از آن ساعتی که پسر عمویم نواب عادت داشت که هرکس سید بود را
پسر عمو صدا میزد. این عادت به بقیه هم منتقل شد دستگیر شد ما به هر جایی که جنبه
قانونی داشت مراجعه کردیم تا یک نفر بیاید و بگوید علت دستگیری ایشان چیست و حکمش
را به چه صورت زده اند و تکلیف چیست اما هیچ کس جواب درست و حسابی به ما نداد.
حالا ما تصمیم گرفته ایم همین جا بمانیم تا یک نفر پیدا شود و جواب ما را بدهد.»
پنجاه و سه
نفر در زندان متحصن شدیم کلیدها را از پاستانها گرفتیم و درها را قفل...