گاهی اوقات به صورت مکرر در مورد مسائل غیر ضروری اضطراب دارم چرا که اگر پیش از وقوع مسئله ای در مورد آن نگران باشم هنگامی که آن مسئله واقعا رخ بدهد احساس آرامش خواهم داشت برای مثال وقتی که به صورت مزمن سرفه میکنیم نگران میشویم که شاید به بیماری سل مبتلا شده ایم و به بیمارستان مراجعه میکنیم و وقتی میفهمیم که فقط یک سرماخوردگی ساده است احساس خوش شانسی میکنیم گاهی بیش از حد برای چیزی نگران هستیم که فقط خودمان احساس راحتی داشته باشیم اما احساساتمان به طور فوق العاده ای ادامه دارند و خود را تکرار میکنند و در نهایت، هنگامی که فقط با یک سرفه ساده مواجه می شویم وحشت میکنیم گویی یقین داریم به سل مبتلا شدیم اینجاست که نگرانیهای بیش از اندازه و اشتباه مان تبدیل به عادت میشوند و ذهنمان از ساختن بدترین سناریوهای ممکن خسته خواهد شد. نگرانی در مورد مسائلی که هنوز پیش نیامدهاند مانند این است که از ترس وقوع جنگ همیشه در یک زیرزمین زندگی کنیم یا همیشه با ترس از قحطی همه چیز را به صورت عمده بخریم چیزهایی که عمدتا به آنها نیازی نداریم