شاخه های نرم و نازک بید مثل بالهای اسب در میان یاد آرام آرام تکان می خوردند و با برگ های نرم و محملی شان همه را یاد می زدند
سینا به زهرا گفت: میفرما این هم بادبزنی که میخواستی، زهرا لبخند زد. چند قدم آن طرف تر سه تا درخت انجیر بود.
پسرکی موخرمایی که عینکش را با کش پشت سرش بسته بود، زیر یکی از درخت ها ایستاده بود و پسرک دیگری که موهایش را از نه تراشیده بود و کلاه آبی بر سر داشت. بالای درخت بود. پسرک موخرمایی انجیرهای درشت را از پایین به او نشان میداد و او هم مثل سنجاب تندو نیز از این شاخه به آن شاخه می رفت و انجیر میچید و توی سطل کوچکی می انداخت.