تیمی قانع نمیشود که تیرهشدن ناگهانی آسمان توی روز روشن فقط یک پدیدهی خورشیدگرفتگی بوده، و فکر میکند خورشید در آسمان ناگهان منفجر شده و نشانهای از طرف خدایان بوده تا او از کارآگاهی، یا بهتر بگوییم، از کارناگاهی بازنشسته شود! حالا او میخواهد دَمبهدَم همهجا فقط رُوبدوشامبر بپوشد، پیپ بکشد، خاطراتش را بنویسد و از دوران بازنشستگی بعد از یک عمر کارناگاهی پرافتخار لذت ببرد. اما... مگر خفنیت تیمیِ ما تمامشدنی است؟ نخیر!
داستان از این قرار است که مدرسهی آقای جنکینز یک پروژهی بزرگ برای بچهها در نظر گرفته؛ آنها باید با همکاری هم یک فیلم بسازند که هرکس در آن وظیفهای دارد. در این بین، وظیفهی فیلمنامهنویسی به گردن تیمی میافتد و به پیشنهاد آقای جنکینز میخواهد خاطرات زندگیاش را به فیلمنامهای توپ تبدیل کند. طرح فیلم او این است که داستان زندگیاش را از ابتدای بهدنیاآمدنش شروع کند و در آخر همهی دشمنانش را در یک صحنهی خفن و اکشن در یک کافه یکییکی دربوداغان کند. همچنین میخواهد بزرگترین دشمنش، یعنی مدیر مدرسه را که از نظر تیمی همیشه نقشه میریخته تا با مجبورکردن او به درسخواندن، جلوی خفنیتش را بگیرد، از پنجره بیرون بیاندازد. اما... غافل از اینکه کسی هم وجود دارد به اسم کارگردان فیلم!
کتابی که در دستان شماست بخشی از تاریخچهی زندگی تیمی بهعنوان یک کارآگاه است. اتفاقهای این کتاب همگی واقعی هستند و همهی نقاشیهای آن را خودِ تیمی خرابکار کشیده است. تیمی خرابکار کیست؟ تیمی بنیانگذار، رئیس، و مدیرعامل یک دفتر کارآگاهی است. او اسم خودش را روی دفترش گذاشته: آژانس خرابکار؛ که بهترین آژانس کارآگاهی در شهر است؛ و احتمالا بهترین در کشور؛ و حتی شاید در جهان! خب... شاید اسمش یککم غلطانداز باشد، اما تیمی هیچوقت خرابکاری نمیکند. او تنبلترین و عجیبترین همکار را دارد، یک خرس قطبی به اسم «گنده». تیمی عاشق حلکردن معماست، او و همکارش باید از کلی معمای حلنشده سر در بیاورند.