خوشحال باش نه ناراحت پسرا اخم هایت را باز کن. هرکس جای تو بود پرواز میکرد.
زید مشک آب را در سنگابه خالی کرد. جوابی نداد. یعنی حوصله نداشت حتی برنگشت تا به میسره پیر و شوخ نگاه کند که برای شترها علوفه میبرد. چیزی بگو سگرمه هایت چرا در هم است؟
میسره جلوی زید پیچید زید راهش را کج کرد و به شتاب از کنار دیوار گریخت چرا حرف نمیزنی پسر؟
اشک در چشمان زید حلقه زده بود اگر سر بلند میکرد اشک بر گونه هایش جاری میشد بغض گلویش را گرفته بود. لبهایش را برهم فشرد، مشک بزرگتر را از میخ جدا کرد و برداشت و با شتاب بیرون دوید میسره اخم کرد پرسید تو خبر داری چه شده علی جان؟ وقتی جوابی نشنید ادامه داد تو و زید تا امروز دوستان خوبی بوده اید برو ببین چه شده مراقبش باش و به دالان آفتابی اشاره کرد.
زید دوست نداشت با هیچ کس حرف بزند، حتی با علی که دو سه سالی میشد مثل برادر با هم زندگی میکردند. تندتند می دوید و از سرازیری کوچه پایین می رفت؛ اما یکباره راهش را کج کرد به جای اینکه یک راست به طرف چاه زمزم برود بازار را دور زد و از پشت بتهای سنگی گذشت که سایه ردیفشان در دامنه تپه ای تا دور دست بر زمین نقش بسته بود بعد از سمت راست خانه مقدس به سمت صخره ای رفت که هر وقت دلش میگرفت به آن پناه میبرد و در تنهایی به دوردست خیره میشد تا آرام گیرد. وقتی دید علی پشت سرش می آید مسیرش را عوض کرد و به سوی چاه زمزم رفت آن روز حوصله هیچ کس را نداشت، حتی بهترین دوستش پسر ابوطالب علی از سایه دیوار خانه مقدس گذشت و آهسته به طرفی رفت که زید در آنجا منتظر بود زنی مشکش را آب کند و برود تا او از چاه آب بکشد. آن سوتر کمی دورتر از چاه، مردی سیه چرده که اسب سفید اربابش را از گودال سنگی آب می داد خندید و چیزی گفت صدای مرد علی را به خود آورد. و به جای اینکه از خوشحالی پر در بیاوری دمغی زیدا
زید بی اعتنا به مرد دلو را با ناراحتی بالا کشید. مرد ادامه داد: برده خوش شانسی هستی حبیب اول یک زن تو را می خرد و بعد می دهدت دست مهربان ترین مرد مکه حالا هم که پدر و عمویت آمده اند دنبالت آهی کشید حتی زنان و دختران خدمتکار هم درباره زید حرف میزدند زید بی توجه ریسمان مویی را کشید آب دلو چوبی را در مشک ریخت و در آن را بست. زید لبهایش را برهم فشرد مشک را برداشت و خواست به راه بیفتد که علی از او خواست صبر کند زید نیم نگاهی به او انداخت چشمان علی درخشیدند لبخندی زد زید بیشتر اخم کرد. در دلش گفت: کاش نمی آمدند علی از او خواست مشک را بگیرد تا آب دلو را در آن خالی کند زید با دودلی و اکراه مشک را گرفت. چشمانش به زلالی آبی بودند که شره میکرد و در دهانه تاریک مشک ناپدید می شد. کاش میشد مثل همان آب مدتی جایی برود تا دیده نشود!