خرید آنلاین کتاب راض بابا, طاهره کوه کن, شهید کاظمی
برشی از کتاب:
از اتاق خارج شدم و به طرف در ورودی نیمه باز .رفتم تا در
را کشیدم چهره نگران خانم صالحی در چشمانم جا گرفت خودش را در آغوشم انداخت و بی
مقدمه، اشکهایش جاری شد.
- خانم کشاورز، ان شاء الله خدا
بهتون صبر بده!
ممنون بفرمایین داخل
از بغلم جدا
شد. صورتش را خشک کرد و گفت: «همینجا خوبه. خانم کشاورز توی این هیجده روز برای
راضیه داغون شدم. جوری بود که شوهرم کلافه شده بود.
به شانه اش
دست کشیدم تا کمی آرامش کنم که ادامه داد: «به شوهرم گفتم شما نمیدونی اون دختر کی
بود وقتی از در مدرسه می اومد تو، این قدر صورتش نورانی بود که بین این همه دانش
آموز می درخشید.»
خانم صالحی
درست میگفت. کسانی که کمتر راضیه را می دیدند، متوجه این تفاوت می شدند راضیه توی
خانه هم سعی میکرد مثل یک راهنمای دلسوز عمل کند. گاهی که با تلفن صحبت میکردم
روبه رویم می ایستاد. دور گردنم دست می انداخت و میگفت: «مامان الهی قربونت
بشم...»
کمی مکث
میکرد. لبخندی به لبانش مینشاند. بوسه ای را مهمان گونه ام میکرد و ادامه میداد
مامان احوال پرسی خیلی خوبه،ها ولی
غیبت... مامان یادت نره «الغيبه اشد من الزنا.»
ناگهان خانم صالحی انگار یادش به چیزی آمده باشد، کیفش را
از زیر چادر بیرون کشید و پلاستیکی بیرنگ را که پارچه سفیدی در آن بود، بیرون
آورد.
- خانم کشاورز دیشب که راضیه شهید
،شد دوست داشتم یه کاری براش یکنم...