داستان «سرهنگ نمیخوابد»، دربارهی سرهنگی است که در یک ناکجاآباد و در بیزمانی زندگی میکند. بعد از جنگی که نمیدانیم چه بوده و حکومتی که فروریخته، او به زندگی و مکان جدید آمده و کسی که در حکومت پیشین مسئول شکنجهی آدمها بوده، حالا مسئول شکنجهی خودش است و در یک بیخوابی بیپایان اسیر است.از همان پاراگراف ابتدایی داستان متوجه میشویم که با اثری شاعرانه روبهروییم که بازیهای زبانی و فضاسازی بسیاری دارد: تصویری از ناکجاآبادِ بیزمان، خاکستری و همیشه بارانی، و سرهنگی که قهرمانی است سرگردان، در بیخوابیهای بلند و طولانی، بیاینکه لحظهای بتواند مغزش را از آنچه گذرانده خالی کند و این بار درحال شکنجهی خود. در جایجای این اثر، حضور شعر و ردپای آن پرکارکرد است و کتاب را به چیزی ورای فقط گزارشی یا اندوهی دربارهی جنگبودن تبدیل میکند. دیدن واقعیت عریان جنگ که در نوشتهی خبرنگاران وجود دارد در آثار ملفتو با بافتی شاعرانه ترکیب شده. میتوان این کتاب را تأملی دربارهی انسان دانست و باران بیوقفه نشانی از شستن جهان روبهویرانی است. درست است که این کتاب تصویری تازه از پایان جنگ و حرکت تدریجی سرهنگی به سمت زوال است اما نویسنده معتقد است کسی که نمیخوابد هنوز امیدوار است...