برای خواستگاری به محضر رسول خدا رسیدم. آن بزرگوار با روی گشاده از من استقبال کرد و با چهره ای خندان فرمود: با من کاری داشتی؟ من از نزدیکی خویش به رسول خدا سخن گفتم و از توفیقاتی که برای پیش قدم شدن در اسلام و فداکاری و جهاد در راه دین او نصیبم شده بود یاد کردم حضرت فرمود: یا علی همه اینها را قبول دارم و بلکه تو را برتر از اینها که گفتی می دانم. عرض کردم ای رسول خدا حال که این چنین در حق من لطف دارید، آیا اجازه ازدواج با فاطمه را نیز به من می دهید؟
رسول خدا فرمود: یا علی قبل از تو افراد دیگری نیز از دخترم فاطمه خواستگاری کرده اند، اما هرگاه با وی در این موضوع سخن گفته ام و تقاضای خواستگاران را با وی در میان گذاشته ام در چهره او علامت نارضایتی را مشاهده کرده ام. اما اکنون که تو چنین درخواستی داری منتظر باش تا من به نزد دخترم بروم و تقاضای تو را نیز با او درمیان بگذارم. سپس بازمی گردم و نتیجه را به تو اطلاع می دهم. رسول خدا به نزد دخترش فاطمه رفت. او به احترام پدر برخاست و عبای پدر را از دوش گرفت و کفش هایش را از پا درآورد، آنگاه آب آورد تا رسول خدا وضو بگیرد. سپس پاهای پدر را نیز شست و در کنار وی نشست. رسول خدا فرمود: دخترم فاطمه فاطمه عرضه داشت: در خدمت هستم، ای رسول خدا. آیا فرمایشی دارید؟
رسول خدا فرمود: تو علی بن ابی طالب را خوب میشناسی، از قرب و منزلت او خبر داری فضل و برتری های او را بر دیگران میدانی و از سوابق او در اسلام مطلع هستی از سوی دیگر میدانی که من از خدای خود خواسته ام که بهترین و محبوب ترین بندگانش را برای ازدواج با تو انتخاب کند. اکنون علی برای ازدواج با تو به نزد من آمده و از تو خواستگاری کرده است میخواهم بدانم نظر تو درباره این خواستگاری چیست؟
فاطمه با شنیدن سخنان پدر سکوت اختیار کرد اما برخلاف موارد قبلی، روی خود را برنگرداند و رسول خدا آثار ناخشنودی و کراهت را در چهره وی مشاهده نکرد. پس حضرت از جای خویش برخاست در حالی که با خوشحالی می فرمود:
الله اکبر سکوت فاطمه نشانه رضایت اوست.
در این هنگام جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و گفت: ای محمد فاطمه را به همسری علی بن ابی طالب انتخاب کن که خداوند فاطمه را برای علی پسندیده است و علی را برای فاطمه.
به این ترتیب بود که رسول خدا به خواستگاری من پاسخ مثبت داد و افتخار همسری فاطمه را نصیب من کرد.