پس از مراسم تدفین سوسک معدومی که بنا بود سفیر صلح باشد و حالا دیگر آتش افروز جنگ شده بود برگشتم به اتاق پذیرایی، مریم نشسته بود بالای سر مادر که هنوز نای حرف زدن نداشت و در عین بی حالی، سعی می کرد سر و کله و دهانش را از آب خوراندن های زورکی مریم دور بدارد؛ در حالی که دو تا پارچ خالی کنارشان بود نایتینگل وطنی، به طرز نگران کننده ای تشخیص داده بود که اگر کسی هول کرده باشد دوایش فقط آب است و بس آذر خانم که با مشغول شدن آقا مسعود به عیادت از مادر، از آن یارگیری چند ساعته خلاص شده بود با نادیده گرفتن مفاد کنوانسیون ژنو شروع کرد به حمله به بیمارستان یه وجب خونه چیه که اون قدر تمیزش نکنین که سوسک بندازه من خدا ندارم تو خونه به اون بزرگی مادر هم که هرگز مقابل آذر خانم کوتاه نمی آید، با شعری به جنگ او رفت که چون دهانش به زور مریم توی لیوان بود، مصراع اولش فقط صدای غلغل داد و بعد .... گر معتبر شود، از خدا بی خبر شود.»