مارکو والدو قهرمان کتابی است به همین نام؛ اثر معروف ایتالو کالوینو نویسندهی ایتالیایی که در ۱۵ اکتبر ۱۹۲۳ در کوبا و در دهکدهای به نام سانتیاگو دی لاسوگاس به دنیا آمد. والدینش هر دو گیاهشناس بودند و میتوان گفت در شیفتگی او به طبیعت و شناخت آن سهم بسزایی داشتهاند؛ طبیعتی که او با نگرشی متمایز و استثنایی با آن روبهرو میشود. مارکووالدو در این کتاب ما را در میان اسفالت و سیمانشهر به جستوجوی طبیعتی میبرد که خود میبیند. او با هزار امید و آرزو قدم به شهر میگذارد ولی با دیدن آن همه نابهنجاری و نابسامانی از دلبستگیاش نسبت به طبیعت کاسته نمیشود. او طبیعت را حتی در کنار جدول خیابانی مییابد؛ همانجا که هرروز در انتظار اتوبوس میایستد جایی که از دل خاک قارچی در حال برون آمدن است و او مشتاق و نگران به امید بارش باران روز شماری میکند. البته به آرزویش میرسد و سرانجام به امید صرف املت قارچ، آنها را میچیند و به خانه میبرد ولی نشان به آن نشان که چه خودش و چه آنهایی که آن قارچها را نوش جان کردهاند روانهی بیمارستان میشوند ولی او هرگز از میدان به در نمیرود و باز هم در جستوجوی طبیعت به پیشواز حوادث دیگری میرود که یکی از دیگری شیرینتر و طنزآمیزتر است. یک بار با گربهای طرح دوستی میریزد و چهار دست و پا همراهش به قلمرو گربهها دست مییابد و با راهنمایی او، خود را به بالای بام معروفترین و مجللترین رستوران شهر میرساند. جایی که در زیر پنجره دیدگاهش، ماهیهای قزلآلا در ظرفی شیشهای شنا میکنند و طبق انتخاب مشتریها توسط گارسون صید و سپس کباب میشوند.
چشمان مارکووالدو برای دیدن مناظر شهری ساخته نشدهاند؛ پدیدههایی مانند بیلبوردهای تبلیغاتی، چراغ قرمز سر چهارراهها، ویترین مغازهها و اعلانهای طراحیشده برای جلب توجه رهگذران هرگز موفق نشدهاند که نگاه او را بهسوی خود جذب کنند. در عوض برگی درحال زردشدن بر شاخهی درختی و پر پرندهای در تنگنای سفالهای سقف شیبدار هرگز از دید او پنهان نمیمانند. نگاه مارکووالدو نگران یورش کک بر گرده اسب، نفوذ بید بر تختهی در و لهشدن پوست انجیر بر کف پیادهرو زیر پای رهگذران است و رابطهی پنهان آنها را با تغییرات فصلها و دلشورههایی که در جان او رخنه کردهاند، میسنجد.