وقتی از آنان سؤال می شود که اگر «دیدن» همین است و بس و غیر این عمل عصبی مطلب دیگری در بین نیست و «دیدن» فقط نقش بستن صورت در عصبهاست، آن که می بیند و می یابد کیست؟ جوابی ندارند. فرض کرده ایم که انسان یعنی همین یافت و ترکیب خاص مادی با وضع و هیئت خاص و جز این ترکیب مخصوص چیز دیگری نیست و صورتی هم در قسمتی از این ترکیب مخصوص نقش بسته است که همان «دیدن» او است. حال می پرسیم که آن که میبیند و می یابد و درک می کند کیست؟ آیا کل این ترکیب مخصوص بدنی می بیند و یا همان قسمت که صورت در آن نقش بسته است؟! پیداست که هیچ کدام از این دو صورت درست نیست زیرا کل این ترکیب مادی نمی تواند صورتی را که در جزئی از آن نقش بسته است ببیند و بیابد و اصولاً دیدن و یافتن کار ترکیب مادی بدن نیست و مفهومی ندارد ،همچنین خود آن قسمتی که صورت در آن نقش بسته است نیز نمی تواند صورتی را که در آن است ببیند و بیابد زیرا که دیدن و یافتن برای قطعه ای از بدن که یک قطعه مادی است معنایی ندارد و اگر بنا بشود هر موجود مادی صورت منطبع و نقش بسته در آن را ببیند و بیابد و درک بکند باید در همه جا این چنین باشد و بدیهی است که اینطور نیست. معلوم است که دیوار نقش موجود در آن را نمی بیند و نمی یابد و نیز آیینه، نقش موجود در آن را درک نمی کند و نمی بیند و کاغذ نقش موجود در آن را نمی یابد و نمی بیند و همینطور هیچ موجودی از موجودات مادی نقشها و صورتهای موجود در خود را نمی بیند و درک نمی کند.