اگر آنجایید، سه واقعه امروز دارد. نمی دانم تمام آن سه را می توان
گفت یا نه.
یکی اینست که حضرت فرمود خیمه زدند، و تمام اصحاب را جمع کرد،
ا بدون اهل بیت، برای بیان مصلحت؛ تا وفای ایشان معلوم شود، و حجت
ایشان تمام شود، و بیعتی هم تازه کنند، ـ که این جهاد دو بیعت
ده بر
می خـواهـد؛ بیعت مخصوصی علاوه بر جهادهای دیگر و فرمود:
« ای اصحاب من، بدانید دنیا به من پشت کرده است. اگر خیال کنید
که شاید فتحی برای من باشد، بدانید که کار گذشته است. بغیر از کشته شدن
چیزی نیست . من کسی را مغرور نمی کنم. هرکس بطمع فتح و طمع دنیا آمده
است، بیعت را ـ که حق من است ـ از او برداشتم. دیگر خود داند» .
ببینید چه اصحابی بودند، و چه وفائی داشتند!
هر یک از اصحاب برخاستند و جـوابی گفتند. از آن جمله «زهیر» که
تازه هدایت یافته بود، و میگویند این زهیر آن طفلی است که پیغمبر ـ صلى الله
عليه و آله ـ به راهی می گذشت. او را دید بازی میکند. حضرت او را گرفت و
بوسید، و ملاطفت کرد. اصحاب عرض کردند: این کیست؟
حضرت فرمودند: «این طفل، حسین را خیلی دوست می دارد. یک روز
دیدم با حسین بازی می کرد، و خاک زیر قدم او را برمی داشت و می بوسید .
تبرئیل به من خبر داده است که در «کربلا» او را یاری میکند» .