پروین بدون توجه به اعتراضهای پدر از خانه بیرون رفت. محمدرضا هم به سمت بیمارستان به راه افتاد او هم وضعیتش بهتر از پروین نبود. هر دو با هم وارد بیمارستان شدند. پروین نگران بود نمیدانست وقتی خانواده اش برای خواستگاری بیایند. پدر و مادرش چه برخوردی خواهند داشت. هنوز در فکر بود که با صدای گرم محمد رضا به خودش آمد.
ان شاالله امشب مزاحمتان میشویم نزدیک های غروب به خانه رسید مادر جواب سلامش را به زحمت داد و گفت برود و لباس صورتی اش را بپوشد؛ با جوراب سفید و گل سر قرمز دست و صورتش را شست لباسها را پوشید و روسری آبی آسمانی را سرش کرد و تا بخواهد کمی استراحت کند خواستگارها آمدند. در میان ۲۱ نفری که برای امر خیر آمده بودند، محمدرضا از همه امیدوارتر بود پروین در میان عصبانیت والدینش و ناراحتی خواستگارها با سینی چای وارد شد محمدرضا وقتی او را دید لبخند زد. خواهرش در گوشش گفت: می لنگد؟ خاک بر سرت..... نگذاشت حرفش تمام شود. سرهنگ سرفه ای کرد و از پانصد سکه طلای مهریه حرف زد. مادر محمدرضا ناراحت شد. هنوز بحث میکردند که خدمتکار خانه گفت: از بیمارستان زنگ زدن خواستگارها نشسته بودند که پروین مانتواش را پوشید و بعد از عذرخواهی از همه خواست منتظرش بمانند.
یک ساعتی گذشت پروین وارد خانه شد و با تعجب دید هنوز درباره مهریه بحث میکنند. ناراحت شد. رو به خواستگارها گفت: مطمئن باشید من با لباس سفید به خانه پسر شما میروم و با لباس سفید هم آنجا را ترک خواهم کرد. سرهنگ سری تکان داد و محمدرضا حلقه نشان را گذاشت روی میز کنار دستش