آن شب تمام بچه ها توی تخت خوابهایشان آرام و قرار نداشتند؛ چون اگر مدیر مدرسه گیرشان می انداخت دیگر هیچ وقت به خانه برنمی گشتند به اختیار خودشان زندگی نمی کردند و نمیتوانستند خانواده هایشان را ببینند این بچه ها آن شب خواب دزدی را میدیدند که با چشمهایی قرمز و بدنی مثل بدن هیولاها آمده بود که آنها را از توی تخت خوابهایشان بدزدد و فریادهایشان را در گلو خفه کند.
اما سوفی خیالاتی عاشق افسانه ها بود و خواب شاهزاده ها را میدید
توی قصر به افتخارش مراسمی برگزار کرده بودند. وقتی رسید تازه فهمید صدتا خواستگار آنجاست و خبری از هیچ دختر دیگری نیست. همان طور که داشت آنها را سبک سنگین میکرد با خودش می گفت این اولین باری است