داستان این کتاب قصهی زندگی پسری از یک خانوادهی رنگینپوست است که شکل ظاهریاش با بقیهی اعضای خانوادهاش فرق میکند و به همین خاطر از طرف خانواده و دوستانش طرد شده. اما بعد از اینکه آنها برای کار به شهر دیگری مهاجرت میکنند، «هابو» تازه میفهمد که این بزرگترین مشکل زندگی او نیست! سیاه سفید روایتی تاثیرگذار و بهیادماندنی از امید و تلاش برای زنده ماندن است.
هابویِ ۱۳ساله با داشتن چشمهایی روشن، موهای زرد و پوستی سفید همیشه با بقیه فرق داشته است. پوست او نه مثل افراد خانوادهاش قهوهای است، نه مثل سفیدپوستهاست؛ از آن پوستهایی است که باعث میشود بچههای مدرسه او را «پسر شبحی» صدا کنند. اما «آسو»، خواهر عزیز او، پسر طلایی صدایش میکند. او تنها عضو خانواده است که هابو را دوست دارد. دو برادر بزرگتر هابو او را دست میاندازند، مادرش به سختی میتواند به او نگاه کند و پدرش که نتوانسته او را بپذیرد، سالها پیش خانواده را به حال خودش رها کرده است. بعد از ناکامی در ادارهی مزرعهشان، هابو و خانوادهاش مجبور میشوند دهکدهی تانزانیایی کوچکشان را ترک کنند و به موانزا، که شهری بندری است، پناه ببرند. در آن شهر هابو میفهمد که اسم دیگری هم دارد: زال! اما در موانزا زالها را میکشند. آنها معتقدند اعضای بدن زالها خوششانسی میآورد! حالا هابو باید برای نجات جان خود فرار کند و نمیداند که آیا هرگز به جایی امن خواهد رسید یا نه.