«هیچ موضوعی هیچوقت شبیه به آنچه انتظارش را میکشیدیم نیست. هیچ اتفاقی آنطور که پیشبینیاش کرده بودیم نمیافتد. نتیجه همیشه با آنچه پیشبینی کردهایم چندین سال نوری فاصله دارد. همهی ما در یک کمدی موزیکال شب عید هستیم؛ در یک تئاتر نسبتا ناموفق و نسبتا غیرحرفهای در یکی از سالنهای برادوی.» این، زندگی اَکسلِ چهلوششساله است؛ همینقدر پوچ و نامفهوم. از زمانی که نامهی مرکز غربالگری سرطان رودهی بزرگ به دستش میرسد سنگینی گذر عمر را بیشتر بر دوشش احساس میکند. مشکلاتی که پسرش در دبیرستان به وجود آورده و تلاشش برای برقراری رابطهای صمیمی با دختر و همسرش هم صرفا گوشهای از همین ابهامات و پوچیهاست. روزها در خیابان راه میرود، فکر میکند، با خودش سر رهاکردن همهچیز و همهکس کلنجار میرود، درحالیکه فقط یک اندیشه بر ذهنش سایه افکنده: زندگی یک تئاتر موزیکال نیست...! نظر منتقد مجلهی فرانس کولتوقه درمورد کتاب: «فابریس کارو بر روی کاغذ یک نویسندهی طناز بهشمار میرود که دائما در میان لحنهای مختلف در گردش است. او در میانهی ابزورد و مالیخولیا، از جوهرهی زندگی روزمره استفاده کرده تا سوءعملکردهای آن را به تصویر بکشد. در میانهی طنز دیوانهوار او نقد اجتماعی مهمی در جریان است.»