تریســی بیکــر دختــر پرورشــگاهی بااســتعداد اســت کــه پــدرش را از دســت داده اســت. او اســتعداد نوشــتن دارد، امــا بــا حســادت و بدرفتــاریاش کــه دیگــران را کلافه کــرده، همــه را از خــود میرنجانــد. تریسـی حالا بیـش از همیشـه احسـاس تنهایـی میکنـد ولـی سـرانجام اتفاقـی کـه روزهاسـت انتظـارش را میکشــد، میافتــد و نویســندهای بــه پرورشگاهشــان میآیــد.او دختـر بامـزه و بانمـک و شـیطان همیشـگی اسـت که دربــارهی مــادر هنرپیشــهاش خالــی میبنــدد. حالا قـرار شـده بـرای عیـد سـال نـو در پرورشـگاه نمایشـی را تمریـن کننـد، نمایـش سـرود کریسـمس چارلـز دیکنـز، و قـرار شـده تریسـی نقـش آقـای اسـکروچ را بـازی کنـد. دختـر نویسـندهای به نام کم کـه زندگـی سـادهای دارد، هـر هفتـه یکشـنبه بـه دیدنـش میآیـد و او را بـا خـودش بـه خانـهاش میبـرد. تریســی نمیتوانــد خشــمش را کنتــرل کنــد و بــا دوســتانش درگیــر میشــود و جیــغ و داد راه میانــدازد و کتـککاری میکنـد و بـرای همیـن مربـیاش او را از تئاتـر محـروم میکنـد. دوسـتی بـه نـام پیتـر ولـی دلـش بــه حــال او میســوزد و از بچههــا امضــا جمــع میکنــد تــا تریســی بتوانــد بــه نمایــش برگــردد. بایـد ببینیـم ماجـرای تریسـی بیکـر و عصبانیتـش و دوسـت جدیـدش چطـور پیـش مـیرود؛ ناگفتـه پیداسـت ژاکلیــن ویلســون در ایــن کتــاب هــم فضایــی بینظیــر از قصــه و ســرگرمی و البتــه بــا درونمایــهای اثرگــذار بـرای خواننـدهاش نوشـته اسـت.