عصر یک روز بهاری عباس و پدرش روی تخت چوبی حیاط خانه شان نشسته بودند. عباس داشت روزهای نه سالگی اش را سپری می کرد. ابرها توی آسمان روی هم انباشته می شدند. و نسیم خنکی برگ درختهای خانه را می رقصاند. پدر از عباس خواست که برایش آب بیاورد.
عباس جلدی پرید و یک لیوان آب برای بابا آورد. بابا لبخند زد. لیوان آب را از عباس گرفت تشکر کرد و پرسید: «اگه من آب بخوام و تو با چند دقیقه تأخیر برایم بیاری به نظرت من چطوری برخورد می کنم؟»
عباس کمی فکر کرد و با تردید گفت: «خب، به جای لبخندی که الان دارید حتما بدون لبخند، تشکر میکنید!»
بابا دوباره پرسید: «حالا اگه این تأخیر بیشتر از چند دقیقه بشه چی؟ مثلا یک ربع بعد برام بیاری فکر کنم دیگه ازم تشکر نکنید و به کم دلگیر هم باشید.
بابا دوباره لبخند زد و گفت: نماز هم همین طوریه. اگه اول وقت خوندی لبخند خدا همراهشه اما هر چی دیرتر بخونی لبخند خدا کم رنگتر میشه.
تعطیلات تابستانی
عباس اهل کار کردن بود تابستان داغ سمنان از راه رسیده بود و عباس تازه از درس و مدرسه فارغ شده بود؛ اما این فراغت را دوست نداشت و حوصله اش سر میرفت همراه برادر بزرگش محمد مهدی صبح ها از خانه بیرون میزد و دو نفری دنبال کار میگشتند. بعد از پرس و جو از این و آن بالاخره کاری پیدا کردند. قرار بود هر روز صبح به عنوان نیروهای جهاد سازندگی به یکی از پارکهای حاشیه شهر بروند و درختها را هرس کنند و آب بدهند. پدر و مادر از این که عباس و محمد مهدی با سختی های کار کردن آشنا میشوند راضی بودند هر روز ساعت هفت و نیم صبح نان و پنیر و بطری آبی را که مادر برایشان توی فریزر میگذاشت بر می داشتند و راهی پارک کومش میشدند دو و نیم بعد از ظهر از زیر تیغ آفتاب خلاص میشدند و با لپهای گل انداخته، صورت های آفتاب سوخته و لبهای خشک شده به خانه بر میگشتند؛ بعد از این کارهای سخت تجربه گرفتن اولین دستمزد برای عباس دل چسب و شیرین بود.