مصطفی رفیق شفیق من بود اگر او در دوران جوانی وقتم را بر نمی کرد، دوستان لا ابالی دورم را می گرفتند و مرا منحراف می کردند. چند وقتی بود که از دست خودم خسته شده بودم میخواستم این مسئله را با مصطفی در میان بگذارم اما اصلا نمی دانستم چگونه می ترسیدم او هم مرا طرد کند و بدتر در این گناه فرو بروم نمی خواستم مصطفی که سر منشاء خیرات برای من بود را از دست بدهم. اما چه میشد کردا دلم را یک دله کردم و تصمیمم را گرفتم تازه مقداری ارزاق برایمان آورده بودند. باید آنها آماده کرده و به خانه ایتام میرساندیم تا مصطفی مرا دید، بدون این که حرفی بزنم گفت داداش خوب موقع اومدی بشین که تا شب کار داریم آن روز فضای مناسبی برای صحبت نبود. آن هم صحبت به این مهمی تصمیم گرفتم شب وقتی همه رفتند سفره دلم را پیش مصطفی باز کنم. تقریباً تمام بسته ها آماده شد فردا باید می آمدیم و آنها را تحویل میدادیم آخر شب بود که میخواست به خانه برود در گوشش گفتم: داداش اگه میشه دو دقیقه کارت دارم میای داخل حاط؟ مصطفی سری تکان داد و بلند شد. گوشه حیاط نشستم و در دلم حرفم را بالا و پایین کردم. مصطفی با روی خندان کنارم نشست و گفت: بگو داداش منتظرم سرم را پایین انداختم با بغضی که در گلویم جمع شده بود گفتم داداش چند وقتیه که آلوده به الکل ،شدم یک سری مشکلات دست به دست هم دادند تا من به این زهرماری پناه ببرم هر چی تلاش کردم ترک کنم نشد. بعضی روزها یک لیتر مصرف میکنم تو خدا من رو نجات بده مصطفی دستش رو روی دستم گذاشت مکنی کرد و گفت: ناراحت نباش خدا بزرگه و میبخشه