خبرهای ایران در فضای مجازی پخش شده بود. مصطفی عصبانی شد و گفت: «چرا مردم بدون فکر حرف می زنن چرا میگن جنگ سوریه به ایران ربطی نداره چرا میگن ما برای پول اومدیم؟ مگه ولایت رو نمیبینن. اگر اینجا نجنگیم باید تهران بجنگیم...» بعد هم از شدت عصبانیت روی یک کاغذ نوشت: «نرخ سوریه چند؟ نرخ دل کندن از دو دختر چند
کارت های عروسی برای جشن حاضر شده بود. نام عروس و داماد در جای خودش کامل نوشته شده بود به محض دیدن کارت عروسی با ناراحتی این طرف و آن طرف کارت را نگاه کرد. انگار مسئله ای آزارش می داد. سمیه با اشتیاق از دیدن کارتها گفت: «چی شد مصطفی؟ خوشت نیومد؟ قشنگه که ....
با وسواس کارت را چند بار در دستش تکان داد و گفت: «از کارت ها که خوشم اومد ولی راستش دوست ندارم اسمت همه جا پخش بشه، شما ساداتی بهتر بود مینوشتن دوشیزه یا سادات... اسمت رو نمی نوشتن با نظر مصطفی موافق بود ولی با این حال گفت: «خب حالا کاریه که شده نمیشه که عوض شون کرد. مصطفی فکری کرد و گفت: «من از این به بعد شما رو سادات صدا میکنم شما قراره مادر فرزندان من باشین پس میشین ام سادات»