می خواستم بدونم حالا که نیروها کشیدن عقب، چطور باید اجرای
آتش کنیم؟ بعدم هرچی میگردم محقق فرمانده واحدمون رو پیدا نمیکنم شما ازش خبر
نداری؟
تگو می دانست محقق شهید شده حرف را
لای پنبه گذاشت و سربسته گفت: دیگه دنبالش نگرد دستم را گرفت و گفت: «بیا بریم پیش
فرمانده
هرچه سر
چرخاندم درویش را ندیدم یک جوان بیست و چند ساله با ریشهای کم پشت و سرووضع خاکی
گوشی را گرفته بود دستش و داشت از پشت بیسیم نیروها را هدایت میکرد توی همان نگاه
اول به دلم نشست تا ما را دید لبخند روی لبش پررنگ تر شد. سری تکان داد و سلام کرد
جواب سلامش را دادم گوشی را که زمین گذاشت، مهجور دست روی شانه ام زد و گفت:
«برادر زین الدین ایشون آقای آینه است؛ جانشین واحد خمپاره یواشکی طوری که نشنود
پرسیدم مهجور، این بنده خدا کیه؟ مگه نگفتی بریم پیش فرمانده؟ پس درویش کجاست؟
گفت: از دیروز که حسن درویش تیپ رو تحویل داده رفته آقامهدی زین الدین فرمانده ی
تییه. در آن آشفته بازاری که نیروها داشتند برمیگشتند و عملیات به بن بست خورده
بود. دلم مثل آب روی آتش می جوشید. دیدنش آرامم کرد. آقامهدی همین طور بود هر جا
که به تنگنا می افتادیم و فکر میکردیم زمین به آسمان رسیده نگاهش خنده اش دوسه
کلام حرفش زیرو رویمان میکرد بعد یک حال و احوال درست و درمان که حسابی سر کیفم
آورد. چند تا دستور داد و گفت: «از این به بعد خودت مسئول واحد خمپاره ای برو
ببینم چه کار میکنی.»