خاطره مکه رفتن آقا سید و اینکه چه فعالیتهایی علیه صدام انجام داده را از د محسن برادر ام علاء شنیده بودم اما از زبان خودشان نه. به آقا سید زبان دایی سید محسن پیام دادم و گفتم لطفا خاطره حج را برایم تعریف کنید. از روی تواضع، خاطره ای از مبارزات و فعالیت هایش تعریف نکرد اما با آوردن اسم حج، این خاطره را که خیلی برایش شیرین بود تعریف کرد.
مادرانه صدرالدین قبانچی
طواف را از رکن حجر الاسود شروع کردم آرام قدم بر می داشتم. انگار روی زمین نبودم. همه چیز برایم جذاب بود با هر بار چرخیدن انگشتر عقیقم را می گذاشتم توی انگشت بعدی تا فراموش نکنم دور چندم است. دو بار دور کعبه چرخیدم باز رسیدم به حجر الاسود. شلوغ بود و فاصله ام تا سنگ زیاد. دستم را به نشانه احترام بالا بردم و دور سوم طواف را شروع کردم. هوا به شدت گرم بود عرق از روی پیشانی ام قطره قطره می افتاد روی حوله سفیدم، تشنه بودم. خورشید برای داغ شدن هوا تلاش می کرد. با وجود گرمای هوا اشتیاق زیادی داشتم هر بار که به رکن یمانی می رسیدم
نسیمی صورتم را نوازش میکرد دلم قرص بود به نگاه امیرالمومنین به آغوشی که برای حجاج باز کرده بود. انگشترم را گذاشتم توی انگشت چهارم چشمم افتاد به مزار هاجر و اسماعیل به هم جواری این مادر و پسر غبطه خوردم به اینکه در آغوش هم اند. اما من..... دور افتاده بودم. از پدر و مادر و خواهرها و برادرهایم. دلم لک زده بود برای شنیدن صدای مامه برای قربان صدقه رفتن هایش برای یک استکان چای مادر که خستگیهایم را میبرد و درد دلهای مادر و پسری جای بوسه های مامه روی پیشانی ام هنوز گرم بود. شش سال بود ندیده بودمش روزهایی که در ایران فعالیت های مبارزاتی داشتم و بعثی ها پدر و مادرم را به خاطر من آزار می دادند. رابطه ایران و عراق بحدی سیاه شده بود که صدام تمام راه های ارتباطی با ایران حتی تلفن را قطع کرده بود و من سالها از شنیدن صدای خانواده ام محروم بودم. در تمام این مدت، فقط نامه های مادرم بود که با هزار نقشه و از طریق اقوام به دستم می رسید. آن وقت این نامه ها پیراهن یوسف بود که زنده ام میکرد و همچنان به مبارزه علیه صدام ادامه می دادم. حالا ایام حج فرصت خوبی بود برای برقراری تماس تلفنی و شنیدن صدای عزیزانم. رسیدم به حجر اسماعیل دور پنجم هم تمام شد. یک لحظه چشم هایم را بستم همین که باز کردم مامه را با لباس احرام میان سیل جمعیت دیدم. نه خواب بود، نه رویا خود خودش بود داشت به صورتم لبخند میزد با همان آرامش همیشگی هول شده بودم به انگشترم نگاه کردم تا یادم بیاید دور چندم طواف هستم....