پنجاه قطعه طلا!» «رودان» نیزه ساز بابل باستان، قبل از این هیچ وقت این مقدار طلا را در کیسه ی چرمی اش نداشت. او با شادی در شاهراه خروجی قصر پادشاه گشاده دست و سخاوتمند گام بر می داشت و با هر گامی که بر میداشت کیسه ای که به کمرش بسته بود تکان میخورد و طلای درون آن به صدا در می آمد و این صدا به گوشش خوش آواترین موسیقی جهان بود. پنجاه قطعه طلا که تماما به او تعلق داشت نمی توانست اقبال بلندش را باور کند. در این سکه ها که به هم می خورند و جرنگ جرنگ میکنند چه قدرتی نهفته است این سکه ها می توانستند هر چه را که میخواست برایش بخرند. می توانست با این سکه ها خانه ای بزرگ ،زمین گله ی گاو، شتر، اسب ارابه و هر چه که آرزویش را در سر می پروراند بخرد. با این سکه ها چه میتوانست بکند؟ شب هنگام که به یکی از خیابانهای فرعی وارد شد تا به سمت خانه ی خواهرش برود هنوز نتوانسته بود چیزی پیدا کند که از آن قطعات درخشان و سنگین طلا خواستنی تر باشد تا آن را با طلا معاوضه کند.