شاید هنوز چند ساعت از خبر نگذشته
بود که بنده از ساختمان ریاست جمهوری میرفتم طرف بیت امام که خدمت امام (رضوان
الله تعالی علیه) برسم در این خیابان و سر راه مردم غوغا کرده بودند مثل یک راه
پیمایی مثل یک تظاهرات (بود) ماشین ما را که میدیدند می آمدند جلو تبریک میگفتند.
در همه کشور یک جشن عمومی خود جوش به وجود آمد؛ مسئله این قدر مهم بود. البته مردم
آن روز غالباً نمی دانستند چه اتفاقی افتاده است که این فتح به وجود آمده از آن
فداکاریها از آن ریزه کاریها از آن تلاشهای عجیب و باورنکردنی، مردم اطلاع نداشتند
امروز هم خیلی ها اطلاع ندارند.
همه گذشته برایم مجسم شد
در سال ۶۰ که آن حادثه کذایی برای
بنده در مسجد ابوذر اتفاق افتاد، خب بی هوش شدم بعد مرا بلند کرده بودند و در حینی
که از داخل مسجد به طرف ماشین می بردند دو بار سه بار به هوش آمدم و دوباره از هوش
رفتم تا بعد بالاخره یک سره بی هوش شدم در این دو سه باری که به هوش آمدم یک بار
احساس کردم که این لحظه آخر است؛ یعنی کاملاً احساس کردم که لحظه مرگ است.
ناگهان همه زندگی گذشته در مقابل
چشمانم مجسم شد. با خودم فکر کردم که خب حالا چه دارم برای عرضه کردن؟ هرچه فکر
کردم دیدم همه اش قابل مناقشه است. خب مبارزه کردیم، زندان رفتیم، کتک خوردیم، درس
دادیم زحمت کشیدیم این چیزهایی است که آدم به ذهنش می آید . در آن لحظه دیدم همه
این ها را میشود با من مناقشه کنند؛ بگویند در فلان قضیه ممکن است یک نیت غیر الهی
مخلوط این نیت شما شده هیچی از بین رفت...