بیرون اتاقم خبری از برکه های درخشان و باغ های پرگل نبود و تنها چیزی
که از پنجره میدیدم دیوار قصر بود؛ اما این اتاق را به واسطه تلاش و پشتکار
خودم، نه به خاطر لطف کسی دیگر به دست آورده بودم. شب هایی که ذهنم
آشفته بود و خواب به چشمم نمی آمد، روی بام می رفتم و به درخشش
ستاره ها در آسمان بالای سرم و نورهایی که در جهان پایین چشمک میزدند
نگاه می کردم. گاهی همان جا روی سقف کاشی شده با سنگ پشم دراز
کشیدم و نور نقره ای رنگ ماه مانند یک لالایی شیرین خوابم می کرد. یاد
فانوس های خانه ام می افتادم که نورشان از پنجره های اتاقم به درون می تابید
و روی تختخوابم از جنس چوب دارچین می افتاد.
می
در خلوت اتاقم لباس هایم را درآوردم، بی صبرانه منتظر بودم خون و عرق را
از بدنم بشویم. اثر دارویی که کاپیتان ونژی روی زخم هایم ریخته بود کم کم
داشت از بین می رفت. در وان آب فرورفتم و دستهای زخمیام سوختند.
دندانهایم را روی هم فشار دادم و محکم خودم را شستم. بعد ردای نازک
سفیدی پوشیدم و در تختخواب افتادم، امیدوار بودم قبل از آمدن درمانگر
بتوانم کمی استراحت کنم.
خوابم برد. وقتی بیدار شدم، خورشید داشت غروب می کرد. نشستم و
کش وقوسی به تنم دادم، انتظار داشتم بدنم درد بگیرد، اما این طور نشد.
حتی یک ذره هم درد و سوزش نداشتم. حتماً وقتی خواب بودم، درمانگر
آمده و درمانم کرده بود.
«خوب خوابیدی؟»