کتاب سه شنبه گذشت, نیکی فرنچ, فرزام امین صالحی, کتاب مجازی
برشی از کتاب:
اونا براش اسباب بازی نیستن موجودات زنده ای هستن که میتونه ازشون مراقبت کنه و دوستشون داشته باشه و در مقابل اونا هم دوستش داشته باشن. بالاخره این چیزیه که بیشتر ما میخوایم.»
چک با حسرت گفت: «بله.»
از کری برام بگو به نظرم دو بار اون رو دیدی اوضاع چطوره؟»
گل از گل جک شکفت خوبه تکه پوکی از کلوچه را برید و آن را در دهانش گذاشت. من خیلی عصبی بودم انگار داشتم میرفتم روی صحنه کلی طول کشید تا تصمیم بگیرم چی بپوشم که از من بعیده.
فریدا گفت «طبیعیه خب چطور پیش رفت؟
من داخل اتاقم توی انبار بودم؛ منتظر بودم؛ یه ساعت قبل از اینکه اون بیاد پاز کمی دستپاچه ،بود کری هم به نحو مسخره ای زود رسید و اونم عصبی بود .فریدا به محض اینکه اون رو ،دیدم از اضطراب خودم خجالت کشیدم. من فقط به فکر خودم بودم ولی اون بود که داشت مصیبت واقعی رو تحمل میکرد اون اومد تو روی صندلی روبه روی من نشست و جرعه بزرگی آب ،خورد بعد من گفتم هرچند از بعضی از ماجراهای زندگیش که باعث شده بودن پیش من بیاد خبر دارم ولی میخوام خودش با زبون خودش برام تعریفشون کنه و اونم زد زیر گریه.»
تو چیکار کردی؟»
میخواستم بلند شم و بغلش کنم ولی اگه بودی بهم افتخار میکردی هیچ کاری نکردم.»
فریدا با سوءظن به جک نگاه کرد داشت زخم زبان میزد؟ چیکار کردی؟»
«من یه دستمال کاغذی بهش دادم اون دست از گریه برداشت و معذرت خواست. من گفتم لازم نیست معذرت بخواد گفتم وقتی پیش منه میتونه هرچی دلش میخواد بگه و هر احساسی رو بیان کنه. موضوع اینه که اون ...