پاژیقه ناظر بندر را گرفت و جلوی همه پشتش را به تیرکی چوبی کوبید.
چه کسایی شاهد بودن؟
مردم اطرافمان سروصدا میکردند و همگی نگاهشان به مری گلد بود. پاژ
غرید می گم کی شاهد بوده؟
ناظر بندر خودش را از دست او بیرون کشید یقه لباسش را صاف کرد و گفت: «هیچ کی بهت که گفتم همین که خورشید بالا اومد دیدیم بادبانها پاره شده ن کسی جز این چیزی ندیده اما اگر هم کسی چیزی دیده بود به زبان نمی آورد. یک قول ناگفته بود که هیچ تاجری در دریای باریک آن را زیر پا نمی گذاشت هر کس چیزی میدید آن را پیش خود نگه میداشت. هیچ کس نمیخواست خودش را درگیر چنین مسائلی کند و زولا هم این را در نظر گرفته بود. اگر شورای بازرگانان میفهمید که او بادبانهای یک کشتی دیگر را پاره کرده مجوز بازرگانی اش را باطل می کرد، اما کسی حاضر نبود شهادت بدهد.
ناظر بندر به جنازه کارگرها که روی زمین افتاده بودند اشاره کرد. بهتره برین سکان دارتون رو پیدا کنین پولتون اون قدر برام ارزش نداره که خراب کاری تون رو جمع کنم مرد روی پاشنه چرخید و از آنجا رفت جمعیت هم رفته رفته پراکنده
شدند.
ولا جلو رفت و گفت: بیاین بریم توی یک خط راه افتادیم. همان طور که جلو می رفتیم آستر و پاژ در و پنجره های اطراف را زیر نظر داشتند. قلبم تندتند در سینه میتپید فکر کردم آیا دیشب وست را در مهمان خانه دیده بودم یا نه؟ گمان نمیکردم دیده باشم شاید هم دیده بودم. یادم می آمد که فقط ولا را دیده بودم و همچنین زولا و مردی که توی کوچه به رویش چاقو کشیده بودم پاژ در مهمان خانه و را با فشار باز کرد. همه با هم از پله های چوبی بالا رفتیم و وارد راهروی تاریک شدیم ولا بی آنکه در بزند، با شانه آن قدر در اتاق را هل داد که چفتش باز شد.
تاق تمیز و تختخواب مرتب بود با دیدن این صحنه قلبم فروریخت وست دیشب اینجا نخوابیده بود.
ولا با صدای ضعیفی پرسید کدومتون آخرین بار وست رو دیدین؟» هر چهار نفرشان ترسیده بودند. پیش تر هرگز آنها را این طور آشفته ندیده بودم.
خوب فکر کنین آخرین بار کی وست رو دیدین؟
آستر دستی به موهای سیاه به هم ریخته اش کشید. من دیشب دیدمش داشت شام میخورد ولی نمیدونم بعدش از پله ها رفت بالا یا نه.
همیش گفت اون اینجا نبوده و با سر به میز کوچکی در گوشه اتاق اشاره کرد که شمع رویش روشن نشده بود حق با او بود. وست به احتمال زیاد اصلاً وارد اتاق نشده بود.
ولا رفت و کنار پنجره ایستاد در حالی که دستش را با حواس پرتی به دکمه های کتش میکشید گفت همیش برو پیش سینت شاید وست دیشب رفته باشه پینچ پاژ آستر برین همه مهمون خونه ها رو بگردین من و قابل هم بعد از اینکه با مسئول نوشگاه حرف زدیم میریم به مغازه امانت فروشی.»
سه نفر دیگر فوری از پله ها پایین رفتند همین که من و ولا توی اتاق تنها شدیم ولا که چشم هایش پر از اشک شده بودند نفس لرزانی از سینه بیرون داد.