دستهای لاغر و استخوانی پیرزن عکس رنگ باخته را میدهد دست جوان که ساکت و مبهوت از ندانستن آنچه در انتظارش است دو زانو نشسته برابر پیرزن جوان نگاهش را میدهد به دختر توی عکس دختری که تکیه اش را داده به درخت اناری جوان و نورس و سرش را کج کرده و مهربان رو به دوربین میخندد. دو طرف گونه های دختر از خنده چال افتاده و قشنگ ترش کرده جوان به دندانهای سفیدش نگاه میکند به پیراهن آبی رنگی که به تن کرده به دامن گلدارش که تا روی پاهایش بلند است به روسری سبزی که زیر گلو گره زده
پیرزن دست میبرد طرف سماور و استکان را زیر شیر سماور آب میکشد و میگوید با دست نشونم داد. کنار یه خونه بود با سه تا درخت جوان هنوز محو تماشای صورت دختر است و انگار نمی تواند از تماشای چشمهایش دل بکند. پیرزن ادامه می دهد: «اون رودخونه خوب یادمه همونی بود که پارسال که از طرف بنیاد رفتیم منطقه های جنگی دیدم دستش میگردد
دنبال قندان ای خدا چقدر دنیا کوچیکه کنار همون رودخونه نماز جماعت خوندیم
پیرزن قندان سفال را میماند به دامنش تا تمیز شود. گفتیم بهش کسی که از یه دختر هفده ساله توقع نداره اما کو گوش شنوا؟ لجبازی کرد گفتیم جنگ مال دخترها نیست. حکایت گلوله است و توپ و تانک شوخی که نیست، اما .....