۱
چند روزی روزگار گذشت و حسین به لشکرگاه خویش بود و عمر بن سعد به لشکرگاه خویش و
چون وقت نماز میرسید همه از پس حسین صف میزدند و نماز می گزاردند.
.
عبیدالله بن زیاد را از این قصه خبر شد نامه نوشت به عمر بن سعد که من تو را
نفرستادم که از پس حسین نماز بگزاری و شمر بن ذی الجوشن را فرستاد و او را گفت:
اگر عمر بن سعد نجنگید، او را بند کن و لشکر را به تو واگذارم.
عمر
چون این نامه ،خواند بر اسب نشست و سپاه را برنشاند و آهنگ جنگ
کرد.
بانگ
برآورد که یا حسین من سخت کوشیدم تا مگر در خون تو سهیم نباشم. ولی این کار
برنمیآید و تو فرمان نمی،بری و عبیدالله اکنون رسول
فرستاده
است که اگر من نجنگم مرا بند کند. تو را آگاه کردم. پس آب فرات بر ایشان گرفت و به
لشکر حسین آب نبود و همه تشنه بماندند و ناله اطفال برخاست حسین ایستاده بر شمشیری
تکیه داده به بلندترین صدای خویش گفت: شما را به خدای قسم آیا مرا میشناسید؟
گفتند: آری که تو فرزند رسول