انگار چند ساعت خواب یا بهتر بگم بیهوش بودم خوابهای عجیب و آشفته ای میدیدم و در آخر با صدای نامفهومی از خواب بیدار شدم صدای مردی بود که می گفت مرلین مونرو رو میشناسی؟ همون افسانه ی بی همتا اون زن جذاب و دوست داشتنی که با موهای مثل خورشید و چشمهای دریایی کلی کشته مرده پیدا کرده بود. وقتی بچه بودم مادرم به آرایشگاه کوچک داشت که روی دیوارهاش پر بود از عکسهای مرلین مونرو یادمه ساعتها به یکی از عکس هاش خیره میشدم همون که لباس قرمز پوشیده بود و با شیطنت میخندید باور کن حرف نداشت همه رو به دیوونگی میکشوند اما اون توی سن سی و شش سالگی و در اوج زیبایی و محبوبیت با قرص خواب آور خودکشی کرد. مثل یه فاجعه بود؛ به سری ها میگفتن افسردگی گرفته بوده به سری هم میگفتن کشتنش اما من میگم هیچ کدوم از اینها نبوده مرلین باهوش بوده اون نمیخواسته به افسانه رو الکی کش بده نمی خواسته چند سال بعد با پوستی چروک شده و به مرگ طبیعی بمیره