روپوش سفید امید را که هنوز عطر اتو میداد تا کردم یک بسته ماسک معمولی و یک بسته ماسک ،فیلتردار ژل ضد عفونی کوچک جیبی اسپری الکل بزرگ دستمال ،الکلی یک ،قرآن مهر و جانماز کوچک همراه یک تسبیح تربت این تمام وسایلی بود که برای میدان جنگ جدید لازمش میشد. لوازم شخصی اش را هم کف کوله چیدم به همراه کمی آجیل بدون نمک این جعبه ابزار من کجاست؟ صدای بلند امید مرا با تعجب از اتاق بیرون .کشید انگشتم را به نشان پایین آوردن صدایش روی لب گذاشتم و گفتم توی بالکن - یعنی هربار لازمش دارم باید کل خانه را دنبالش بگردم؟ چرا این قدر جابه جایش میکنی؟
حق با امید بود اما از تندی لحنش ناراحت شدم بی آنکه جوابی بدهم داخل اتاق برگشتم و نشستم روی تخت دوباره و این بار بلندتر از دفعه قبل صدا زد: ای بابا آچار من کجاست؟ با عجله از اتاق بیرون رفتم و گفتم ببخشید. صبح لازمش داشتم فراموش کردم بگذارم سر جاش!» امید بی آنکه نگاهم کند به غرغرهایش ادامه داد: مهم نیست اجازه بگیری یا نه! اما مهم است برش گردانی توی جعبه که من نصفه شبی نخواهم بگردم .دنبالش آمدیم و تو الآن خواب بودی میکردم تا صبح بعد همین طور که آچار را از دستم میگرفت گفت شیر آشپزخانه را هم درست کردم چرا نمیگویی این قدر هرز شده؟ چرا دلت من بايد صبر میخواهد همۀ کارها را خودت انجام بدهی؟ پس من چه کاره ام؟ نمی خواهی قبول کنی دیگر تنها نیستی؟
باورم نمی شد امید به خاطر چیزهای کوچک چطور دارد بهانه میگیرد و از آنها فاجعه میسازد احساس کردم دلش پر است جلو ،رفتم دستانش را توی دست گرفتم و خیره شدم به چشمانش امید بدون آنکه مکث کند دستش را دورم حلقه کرد و سرم را به سینه اش چسباند صدای تپشهای قلبش توی گوشم پیچید. دلم برایش تنگ شده بود دستانم را با تردید بالا آوردم، انگار سالها بود در آغوشش نگرفته بودم امید سرم را از روی ماسک بوسید و صدای نفسهای عمیقش پیچید توی سرم ضربان قلبش که اوج گرفته بود کم کم آرام شد موهایم را بین انگشتانش تابی داد و در حالی که بازوهایم را بین دستانش محکم گرفته بود مرا از سینهاش جدا کرد و نگاهش را دوخت به چشمانم بعد آهی کشید و گفت: «دیما چه خوب کردی آمدی بغلم دوای درد من دست تو بود دستانش را روی لبم گذاشتم و گفتم: «آرام شدی؟ چشمانش را بست و با لبخند نفس عمیقی کشید: «خوب خوبم.» لبخند رضایت روی لبهایم جان گرفت کنارش نشستم روی کاناپه و کوله را که کنار پایم روی زمین بود دستش .دادم با تعجب نگاهی به آن انداخت و گفت: این چیه؟ مال توست.
با احتیاط آن را از روی زمین برداشت و گفت: میدانم مال من است هنوز . جمله اش را تمام نکرده بود که سنگینی کوله او را متوجه خودش کرد آهسته زیپش :پرسید سفر میروی؟ را باز کرد و با دیدن وسایل داخلش در حالی که چشمانش از تعجب گرد شده بود