کتاب ولفا
| نویسنده | پگاه صراف |
|---|---|
| ناشر | کتابستان معرفت |
| شابک | 9786227808827 |
| تعداد صفحه | 320 |
| سایز و مدل | رقعی, شمیز |
| وضعیت موجودی | موجود |
| قیمت | 550000 تومان |
| قیمت با تخفیف | 434500 تومان |
| صفحه وب | لینک این صفحه |
| نویسنده | پگاه صراف |
|---|---|
| ناشر | کتابستان معرفت |
| شابک | 9786227808827 |
| تعداد صفحه | 320 |
| سایز و مدل | رقعی, شمیز |
| وضعیت موجودی | موجود |
| قیمت | 550000 تومان |
| قیمت با تخفیف | 434500 تومان |
| صفحه وب | لینک این صفحه |
میان جمعیتی چند هزار نفری نشسته بودم و ذهنم غرق یک سؤال بود اینجا چه می کردم؟ این سؤال را بارها از خودم پرسیده بودم و هر جوابی که به ذهنم می رسید مثل ستاره ای بی فروغ به دنیا می آمد و درجا میمرد مثل شهاب ثاقب شده بودم. محمد به هر جا که میرفت دنبالش میکردم باید جایی می نشستم که بتوانم ببینمش شب بود و چشم چشم را نمیدید. دیوارهای داخلی صحن مسجد با سنگ های تیره مزین شده بودند که در تاریکی شب برق می زدند. من کنار ستون نطوری نشسته بودم و محمد زیر ایوان به اندازه چند نفر بینمان فاصله بود. فقط من نبودم که دلم می خواست گریه کنم زن کناری ام چادر کشیده بود روی سرش و می لرزید. هر از گاهی نفسش کم می آمد و یک هق عمیق می کشید و باز خودش را ساکت میکرد تا بقیه بتوانند سخنرانی را گوش کنند. صدای گریه از چند جای دیگر هم بلند بود. من هم جای آنها بودم گریه می کردم. چه دلی داشتندا دقیق نشسته بودند روی همان جایی که زنده های دیروز نشسته بودند و منتظر مرگ امروزشان بودند روی همان فرشها و کاشی ها جای سوزن انداختن نبود؛ بعضی ها با خودشان زنبیل و بغچه آورده بودند تا یک هفته ای جلو درهای گوهرشاد تحصن کنند بعضیها دسته بیل و تبر آورده بودند و چنان به آن تکیه داده بودند و بادی در گلو انداخته بودند که انگار مشهد را فتح کرده اند، و بقیه چنان داغ کشتگانشان جگرهایشان را سوزانده بود که آهشان پنجره فولاد را ذوب می کرد. در هوای گرم تیرماه تب کرده بودند ، درد و ورودشان در هم آمیخته بود و مثل آتش فشان سربسته با صورت های سرخ، دود می کردند. صدای واعظ را نمی شنیدم گنگ و نامفهوم می آمد عزیزان من اصلا ... نه من می خواهم بدانم... بهشت هم.... کی گفته... ما نباید.... خش ن خش.... مرگ بر .... خش خش... خش خش...
بعد تا می آمد ا صدای گریه بلندگو آمد صدای گریه و زاری مردم هم بلند می شد. سر بلند کردم و به پشت بام های حرم و حجره های طبقه بالا نگاه کردم. آن همه کبوتر صحن کجا رفته بودند؟ روزی را به خاطر آوردم که به که برای اولین بار به مشهد آمده بودم. خیابان ها و بازار شلوغ و پرهیاهو بودند آن قدر که دیگر احتیاط نمیکردی فاصله ات را با مردم حفظ کنی دور تا دور خیابان پر بود از مغازه هایی که با زنان چادر رنگی پر شده بودند. بوی نعنا و ریحان میآمد من غرق در آن همه زیبایی وصف ناشدنی می چرخیدم میان بازار به زنان چادر قجری که با عشوه از مردان اخموی بازاری طاقه پارچه کرباسی را به نصف قیمت میخریدند نگاه میکردم و به حنایی اسب محمد که دمش را محکم به این طرف و آن طرف میزد تا به من بخورد زبان درازی میکردم راه میرفتم و سر میکردم توی حیاط خانه هایی که درهایشان را برای مهمانهای ناخوانده روی هم گذاشته بودند و هندوانه و سیب هایی که توی حوضشان انداخته بودند تا خنک شود چقدر فرق داشت با شهری که امروز، دمادم ظهر از توی کوچه هایش راه افتاده بودیم به سمت حرم شب را همان جا توی جاده مانده بودیم و ظهر هرچه به حرم نزدیک میشدیم آه و ناله شهر بلندتر می شد.
سایز و مدل: رقعی, شمیز
تعداد صفحه: 320
شابک: 9786227808827
برچسب ها: خرید آنلاین کتاب, ولفا, پگاه صراف, کتابستان معرفت