بنجامین عادت داشت حتی اگر شبها دیر می خوابد صبح ها زود از از خواب بیدار شود. آن روز هم مطابق همیشه به هایپر مارکت بزرگ آن نزدیکی رفت و بعد از اینکه دو شیشه شیر با یک بسته شکلات میوه ای خرید تا خانه پیاده روی کرد. هوا کمی به طرف گر می رفته بود اما صبح ها خنکای خودش را داشت و جان می داد برای پیاده روی وقتی به نزدیکی خانه اش رسید دید جلوی خانه روبه رویی یک کامیون ایستاده و عده ای در حال پیاده کردن اسباب منزل هستند تعداد وسایل زیاد نبود اما مشخص بود همگی نو هستند و صاحبانشان به تازگی میخواهند زندگی شان را آغاز کنند.
بنجامین یک خانم و آقا را دید که هر دو جوان و جذاب بودند و در کنار دو نفری ایستاده بودند که وسایلشان را پیاده میکردند خانم و آقای جوان مثل بقیه تازه عروس و دامادها با هم شوخی میکردند و یواش یواش می خندیدند. یک صندلی هم کنار اسباب و وسایل در پیاده رو بود که پیرمردی روی آن نشسته بود و سگش هم کنارش با توپ کوچکی بازی میکرد