کتاب پسران دوزخ, فرزندان قابیل, مجید پورولی کلشتری, عهد مانا
برشی از کتاب:
خالد آن قدر
آیه و روایت میگذارد جلویم که نمیدانم چه بگویم زبانم بند می آید اما اگر این
روایتها همانهایی باشد که ابو هریره... نه! نه این اولین پله موفقیت فاطمه است که
من بخواهم بر مبنای حرفهای او فکر کنم اما نمی توانم هم فکر نکنم چه طور به
چیزهایی که شنیده ام فکر نکنم؟! اگر فقط و فقط یک درصد احتمال بدهم آن حرفها صحیح
بوده باشد. آن وقت بعید نیست نیمی از احادیثی که شنیده ایم و برای ما گفتهاند...
نه! حتی یک درصد امکان ندارد چه طور میشود سالهای سال این چیزها توی کتابهای ما
بوده باشد و هیچ یک از دانشمندهای مذهبی ما نفهمیده باشند محال است. از خودم بدم
می آید چه زود تحت تأثیر حرفهای فاطمه قرار گرفته ام. خالد راست میگفت که فاطمه
زبان خطرناکی دارد اما مگر فاطمه چه گفته بود؟! فقط درباره یک کتاب حرف زده بود با
یک جست وجوی ساده میشد دروغ بودن حرفهایش را برملا و او را رسوا کرد برمیگردم و به
فاطمه نگاه میکنم همان جور نشسته آنجا و من را و درختهای سیب را نگاه میکند. چرا
من از او متنفر نیستم ۱۹ مگر او قاتل عمه حمیرا نیست؟! پس چرا من همین حالا با
اسلحه توی دستم پیشانی اش را نشانه نمی روم ۱۹ به خاطر ترس از کشتن است؟! یا به
خاطر آنکه زنده بماند و من حرفهایش را بشنوم؟ عمه حمیرا سه روز با فاطمه حرف زد و
تمام حرفهایش را شنید چرا من نشنوم؟ نمیدانم... فکرهایم مرتب نیستند. فاطمه...
خالد... عمه حميرا... دالان کتاب... باغ هابیل... شیعه..... كفر... اعدام... همه و
همه دارند توی ذهنم رژه میروند. شاید دلم از ایمان خالی شده که مثل خالد نمیتوانم
چشم ببندم و خیلی ساده فاطمه را اعدام کنم همین که چند جمله از زبان فاطمه من را
به تردید انداخته نشان میدهد چقدر انسان ضعیفی هستم لابد شیطان این تردید را
انداخته توی قلبم لابد هنوز به قول خالد فکرم خدایی و آسمانی نشده که برای این
چیزها دارم دنبال دلیل و منطق و برهان میگردم خالد توی این چیزها خیلی از من جلوتر
است.