در این کتاب با 9 سال از زندگی مولی الموحدین علی علیه اسلام با حضرت صدیقه طاهره علیهم السلام مواجهیم. روایتی که راوی اش حیدر است. از زبان مولا می خوانیم که از سال دوم تا یازدهم هجری چه گذشت. از روزهای نزدیک به ازدواج حضرت امیر علیه السلام تا روزهای بعد از شهادت حضرت زهرا علیهم السلام.
اطلاعات کتاب
نام کتاب :
حیدر
نويسنده ، مولف :
آزاده اسکندری
گرداوري ، مترجم :
آزاده اسکندری
نشر ، ناشر ، انتشارات :
کتابستان معرفت
تعداد صفحه / قطع و نوع جلد :
380 ص, رقعی, جلد شومیز
نوبت چاپ و سال چاپ :
هفتم 1399
قيمت پشت جلد کتاب ( تومان ) :
145000
موضوع :
زندگی نامه پیامبران(امام علی علیه السلام)
شابک :
9786226837613
تگ ها :
خرید کتاب حیدر نشر کتابستان, خرید اینترنتی کتاب حیدر, کتاب حیدر چاپ انتشارات کتابستان, آزاده اسکندری, چتاپ هفتم, خلاصه کتاب حیدر, امیر المومنین علیه السلام, زندگی نامه پیامبران, کتاب حیدر
برشی از کتاب
کتاب حیدر اثر آزاده اسکندری
خبر عقدمان که همه جا پیچید, خیلی ها به =یامبر گله کردند. ما از علی کمتر بودیم که او را ترجیح دادی؟ من با اجازه و خواست خدا فاطمه را به نکاح علی در آوردم, فقط علی هم کفو فاطمه است. تقریبا یک ماه از عقدمان گذشت. دلم حسابی برای فاطمه تنگ شده بود. هر یک روز به مسجد می رفتم.نمازم را به پیامبر اقتدا می کردم, بدون اینکه از او حرفی بزنم.یک روز ام ایمن کنارم کشید. -می خواهی با پیامبر حرف بزنم, عروسی را زودتر بگیرید؟ -من که از خدایم است. با عایشه و سوده پیش پیامبر رفتند. ام ایمن خدمتکار آمنه خاتون و پرستار پیامبر در دوران کودکی بود. پیامبر خیلی دوستش داشتند.همیشه احترامش را نگه می داشتند و او را مارد صدا می زدند. -اگر خدیجه زنده بود با عروسی فاطمه چشمش روشن می شد. بیایید دست این دو جوان را توی دست هم بگذارید. علی دوست دارد همسرش را خانه خودش ببرد. پیامبر اسم خدیجه را شنیدند, مثل باران ابر بهار گریه کردند. -چقدر دلم برایش تنگ شده است. روزهای سختی بود. همه به چشم یک یتیم فقیر نگاهم می کردند و تنهایم گذاشتند؛ اما خدیجه با همه دارایی اش پایم ماند. در وصفم, شعر های زیبایی می گفت, هنوز آن ها را به یاد دارم. خدا ار شکر حالا خدیجه در جوار رحمت خداست. حال پیغمبر کمی روبه راه شد. -مادر!من توقع داشتم علی خودش پا پیش بگذارد. او تا امروز همسرش را از من نخواسته است. اصلا الان علی کجاست؟ پشت در منتظر ایستاده بودم, ام ایمن از اتاق بیرون آمد...