از عمق جانش حرف میزد. از اعماق روحش صحبت می کرد. گویی به تازگی از درد بزرگی رهایی یافته باشد گفتم: فکر نمی کنی خیلی داری بزرگش میکنی؟ تا جایی که من میدونم انقلابیا هم عاشق آن هم ادیب خندید و گفت: «درسته... اما نه برای ما نه برای مردم فلسطین شاید برای مبارزای ویتنام، کوبا، چین.... شاید سرنوشت ما اینه که فقط یه عشق داشته باشیم و بس عشق به این سرزمین عشق به این زمین به مقدساتش خاکش به هواش به درختای پرتقالش انگار این سرزمین اجازه نمیده عشق معشوق دیگه ای تو سینه عاشقش آشیونه کنه عشق این خاک رقیبی رو بر نمی تا به...... با خنده گفتم تو هم که هر سه تاشی مبارز و عاشق و شاعر