سرانجام آن اتفاق باشکوه و خجسته ای که منتظرش بودم، رخ داد. انگار جهان دمی سکوت کرد و زمین از حرکت بازایستاد. بوی خوشایندی در اتاق پیچید، درد مادر در بستر تسکین یافت و نوزاد به حالت سجده قرار گرفت. لحظاتی بعد، آواز بلبل خرماها در پشت پنجره سکوت خانه را شکست. نوزاد را برداشتم و به آغوش کشیدم. کاملاً پاک و پاکیزه بود.
صدای امام حسن عسکری آمد: «عمه جان! پسرم را برایم بیاور.» نوزاد را در آغوش گرفتم و از اتاق خارج شدم سروصدای پرندگان، اهل خانه را بیدار کرده و ولوله ای برپا شده بود نوزاد را به محضر امام بردم حضرت نوزاد را گرفت و زبان خود را درآورد و به چشمهای او مالید. نوزاد چشمانش را باز کرد. حضرت زبانش را به دهان و سپس روی گوشهای نوزاد گذاشت. او را در کف دست چپ خود نشاند. دست مبارک دیگرش را به سر نوزاد کشید و فرمود: «پسرم! به قدرت خداوندی سخن بگو. ولی خدا از شیطان رجیم به خداوند پناه برد و گفت: «به نام خداوند بخشنده مهربان، اراده ما بر این قرار گرفته که به مستضعفان منت ببخشیم و آنها را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم حکومتشان را پابرجا سازیم و به فرعون و هامان و لشکریان آنها آنچه بیم داشتند از این گروه، نشان دهیم.» سپس امام حسن عسکری نوزاد را به من داد و فرمود: «عمه جان او را به مادرش برسان تا مبادا ناراحت شود باید بداند که وعده خداوند متعال حق است هر چند که اکثر مردم نمی دانند. نوزاد را به مادرش سپردم فجر ثانی طلوع کرده بود و باید نماز صبح را به جا می آوردم. فریضه صبح را ادا کردم و تا طلوع آفتاب مشغول تعقیبات نماز شدم. پس از آن با حضرت خدا حافظی کردم و به منزل خودم برگشتم. احساس سبکی می کردم انگار باری از روی شانه هایم برداشته شده بود.