چین های دامن گلدارش را مرتب کرد. گونه هایش از پشت برقع پیدا نبود و گرنه اهالی مدینه می فهمیدند چه اندازه مضطرب و ملتهب است تا چندی پیش دختری بزرگ زاده بود و حالا در پی فتح ایران به اسیر جنگی بدل شده بود. مردانی که خواهان او بودند، مقابل شهربانو به صف شدند شهربانو مخیر بود به انتخاب یکی از آنها در میان چشمهای خیره نگاه های پر هوس و مردمکهای تشنه ای که به او دوخته شده بود، حسین بن علی سر به زیر ایستاده بود قلب شهربانو با دیدن حسین به تپش افتاد. او مدت ها پیش از اسارت در رویایی صادقه توسط حضرت صدیقه کبری برای فرزند عزیزش حسین خواستگاری شده بود و حالا با دیدن حسین لحظه به لحظه آن رویای شیرین پیش چشمانش جان می گرفت.
شهربانو به خانه علی بن ابی طالب برده شد. بساط عروسی مهیا گشت. رخت اسارت از تن شهربانو به در آمد و پای سفره عقد نشست به هنگام عقد شادی غریبی زیر پوست شهربانو دوید؛ او دیگر احساس غم و غربت نداشت. علی بن ابی طالب دست عروس را در دست داماد قرار داد و نگاه پدرانه اش را به حسین دوخت و فرمود: ای ابا عبد الله از او محافظت کن زیرا به زودی بهترین اهل زمین را برایت متولد خواهد ساخت.» زنان کل کشیدند و شهربانو از شرم لب گزید و سر به زیر انداخت