از عیدی که حاجی شهید شد دیگر هیچ وقت نشد که بچه ها را سیزده به در ببرم بیرون ماشین و وسیله میخواست و من با چهار پنج تا بچه قد و نیم قد نمی توانستم بساط تفریح جور کنم.
آن روز قول دادم که زیر درخت توی حیاط یک سیزده به در حسابی ترتیب دهیم نزدیکهای ظهر رفتم توی حیاط و وسایل توی حیاط را جابه جا میکردم که بچه ها بتوانند بازی کنند. همین طور که گرم کار بودم بی هوا پایم خورد به ورقهای نئوپان که برای ساختن کتابخانه آرامگاه حاجی خریده بودیم یک لحظه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد فقط صدای خورد شدن استخوانهای پهلو و سینه ام را زیر ورقهای سنگین نئوپان شنیدم از فک و گردنم به پایین زیر نئوپان ها داشت له میشد و هیچ حرکتی نمی توانستم بکنم. بچه ها جیغ زدند و دویدند توی حیاط کاری از دستشان بر نمی آمد. هرچه زور میزدند نمیتوانستند حتی یک ذره این ورق های سنگین را جابه جا کنند. همه چیز جلوی چشمم سیاه شده بود و احساس خفگی میکردم. هیچ کس نبود که کمکم کند. چشم های خیسم را به آسمان دوختم و برای آخرین بار خورشید را دیدم صدای کمک کمک رضیه و فخرالدین را از کوچه میشنیدم اشک از گوشه چشمم سرخورد و چشمهایم بسته شد عمار زد زیر گریه و گفت:
مامانی نمیر!
مامانی نمیر
با دنیا خداحافظی کردم میدانستم کسی به کمکمان نخواهد آمد. ما تنها مانده بودیم.