الیاس در خانه بزرگ پدری تک و تنها در اتاق کار پدرش نشسته و در خاطرات کودکی غرق شده بود با مرگ ناگهانی مادر که فقط چند ماه بعد از مرگ پدر رخ داد خود را تنهای تنها احساس میکرد یکی از دفترچه خاطرات پدرش را ورق می زد.
گاهی با یک دستمال خیسی روی صفحات را پاک می کرد و به خواندن ادامه می داد.
از پدر بزرگش چیز زیادی به خاطر نمی آورد. الیاس و الیسا، همان خواهر دو قلوی با نمک و پرشروشور الیاس خیلی کوچک بودند که ویلیام پارکر و همسرش در یک تصادف از پیش طراحی شده جان باختند ورقی از دفتر خاطرات پدر نبود که یادی از والدینش نکرده باشد. وقتی دست نوشته پدر را میخواند هر لحظه خودش را در حال و هوای آن روزهای حضور آنها تصور میکرد و غبطه میخورد، چرا آن قدر زود از دنیا رفتند. چیزی به طلوع آفتاب نمانده بود و الیاس تمام شب را چشم انتظار رسیدن یک پیام حتی یک ثانیه پلک نزده بود. چشم هایش از بی خوابی میسوخت. روی زمین دراز کشید و دستهایش را زیر سرش قلاب کرد چشم به سقف دوخت و بازی نور و سایه های رقصان را دنبال کرد. با خودش فکر میکرد انتظار حس دردآوری است یا او دیگر بیشتر از این تاب تحملش را ندارد؟ صدای زنگ پیامک او را از جا مانند فنری پراند سلام الياس عزیز ما صحیح و سالم به خانه رسیدیم به امید دیدار با عجله جواب داد: سلام خدا رو شکر خانم ها روکو رو هم آوردید؟ بله. پس تو هم در جریان بودی.... البته اگه نبودی باید شک می کردیم.