زن اوستا با قدح بزرگی در دست که پر بود از شربت سکنجبین, بین زن ها چرخ می خورد. جلوی هر کسی که می ایستاد, ملاقه ای از شربت خنکش سر می کشید.
زن برادر دومم, حسن, که پسر ونگ ونگوی سه ماهه اش را در بغل بالا و پایین می کرد, با خستگی طرف دیگرم کف حمام پهن شد و در حالی که او را با ضرب روی پایش می کوباند....