بر می گردم سمت همراهانم انگشت اشاره ام را روی بینی ام می گذارم که یعنی صدایی از کسی بلند نشود و بعد اشاره میکنم که با قدم های آهسته همه به سمت همان جایی که نگهبان اشاره کرده، یعنی طبقه اول برویم میدانم همه کنجکاو هستند بدانند. چه چیزی دیده ام اما نه کسی در این باره می پرسد و نه در مقابل رفتن به طبقه اول مقاومت میکند همه از پله های سیمانی نیمه کاره به سمت بالا میروند زن موبلوند چراغ گوشی اش را روشن می کند و اول از همه راه می افتد مثل گربه ای که آهسته و با احتیاط قدم هایش را بر می دارد از پله ها بالا میرود و بقیه هم به دنبالش من هم به عنوان آخرین نفر همین کار را میکنم تا پله های ورودی ساختمان به قدری روشن شود که حد فاصل نفر اول و آخر بتوانند جلوی پایشان را ببینند و زمین نخورند همه جا ساکت است و فقط صدای قدم های ما در راهرو می پیچد.
وارد یک اتاق کوچکی میشویم که کار ساخت و سازش نصفه نیمه رها شده است. دیوارهایش سیمانی است و کف اتاق پر از خاک و تیرآهن و میله گرد هر کس گوشه ای ولو می شود. می روم کنار حفره ای در دیوار که در آینده ای نزدیک لابد پنجره ای رو به کوچه می شود. کلید برق را می زنم تا چشم، چشم را ببیند. نگاهم را به بالا می دوزم که ستاره های آسمان از لابه لای حجم آلودگی هوا
باز خودنمایی میکنند. زن موبلوند می پرسد: «بیرون چه خبر بود؟ همان طور که چشم از آسمان برنمی دارم میگویم «عروسی فقط فامیلهای داماد از نیروهای امنیتی هستن به کم شلوغش کردن واقعاً انتظار داری چه خبر باشه؟ بیرون مقر بسیجه، کوچه هم پاتوقشونه الآن.» سکوت، اتاق خالی را پر میکند. اسماعیل گوشه اتاق ایستاده و چشم غره میرود انگار که از حرفم پشیمان شده باشم و بخواهم جبرانش کنم میگویم کوچه پر از مأموره ولی خب پایان شب سیه سپید است، اصلاً کی دیدی همیشه شب بمونه ؟! همیشه خورشید طلوع کرده همیشه روز شده بابا! نگران چی هستید؟! دختری که دم در ورودی با نگهبان حرف زده بود شروع میکند به صحبت الآن باید چیکار کنیم؟! خب تا کی اینجا باشیم؟! اون بیرون چه خبره مگه؟! پسری که تی شرت مشکی پوشیده و ریشهای بلندی دارد
ماسکش را درآورده تا نفسی تازه کند دستی به سر تراشیده اش میکشد و میگوید مگه داشتی از خونه بیرون می اومدی نمی دونستی بیرون چه خبره؟!
دختر که از این حرف جا میخورد زیر لب غرغر میکند. از بین پنج نفرمان دو نفر زن و سه نفر مردیم. می نشینم روی کیسه های مواد ساختمانی که روی هم تلنبار شده گوشی ام را در می آورم و میگویم: «ظاهراً چند ساعتی اینجا مهمونیم، یه کم مهربون تر باشید